کاری را که خوب بلدی پرزنت کنی بهتر هست دنبالش بروی نه کاری را که خوب بلدی انجامش بدهی.
بایگانی برای دی, ۱۳۸۸
حتما اردشیر تیوی را میشناسید. ویدیوهای باحالی درست میکند. یک ویدیویی درست کرده بود که فقط توی کلام بالاگذاریاش کرده بود و توی یوتیوب آپلود نکرده بود. دلیلش را نمیدانستم ولی چند وقت پیش که یک پادکستی را گوش میدادم که بهترین ویدیوهای سال ۲۰۰۹ را انتخاب کرده بود به ویدیویی از یوتیوب برخورد کردم که خیلی برایم آشنا بود، شما هم ببینید.
ویدیوی بی بی سی – کاری از شبکهی یک بیبیسی
ویدیوی ارشیر تی وی – فارسی صحبت کردن حیوانات
جالبیش لوگوی اردشیر فیلم هستش. احتمالا اتفاقی روی آرم بیبیسی افتاده و احتمالا اتفاقا هم نشده که آخرش اردشیر فیلم از بیبیسی تشکر کند برای این فیلمش. البته احتمالا به همین دلایل هم بوده که ویدیویش فقط در کلام بالاگذاری شده.
اگر اطلاعات بیشتری دربارهی این برنامه از بیبیسی خواستید میتوانید به این لینک مراجعه کنید.
کاش حداقل تیترش را میگذاشت ترجمهی صحبتهای حیوانات!
نکنه دیگر اردشیر، باحال بودنش را فراموش کنه و به اردشیرتیوی بودن بیشتر بپردازه. امیدوارم که این جوری نشود و ویدیوهایی بهتر و باکیفیتتر و با رفتار حرفهای تر را ازش بیشتر ببینیم.
برچسب : ardeshir, ardeshir film, ardeshirbahal, ardeshirfilm, ardeshirtv, bbc, bbc comedy, فارس, فارسی, ویدیو, یوتیوب, بی بی سی, بیبیسی,
محلهی بی در و پیکری نبود. ولی هر از چند گاهی یک دزدکی پیدا میشد و به یکی از خانههای این محله سر میزد. اولهایش خیلی شرور نبود و به بردن چند تا چیز کوچیک موچیک قناعت میکرد ولی بعدها کم کمک به نوایی رسیده بود و با کامیون بار میآمد در خانهها را در میزد اگر جواب نمیدادی خودش در را باز میکرد و جنسهایت را بار کامیون میکرد و میبرد. یادمه خودم یک بار ازش پرسیدم چی کار میکنی، گفت فلانی دارد جابهجا میشود من دارم کمکش میدهم و بهم گفته که اسبابش را برایش ببرم خانهی جدیدش. اصلا قیافهاش به آدمهای پست نمیخورد. حتی اگر کمی باهاش هم حرف میزدی میدیدی که دل سادهای دارد. شاید هم راست میگفت و خودش از چیزی خبر نداشت. دزدی که میشد، آژان و آژان کشی بود که شروع میشد. در همهی خانهها را میزدند، بگو مامان یا بابایت بیایند دم در، آخر من دزد را دیدم ولی کسی حرفم را باور نمیکرد که. تا فیه خالدون خانوادهای که ازش دزدی شده بود را ازت میپرسیدند. معمولا هم به جایی نمیرسید. فیلم پلیسی نبود که آخرش همه چی خوب ختم بشود و پلیس دزد را دستگیر کرده باشد و همهی جنسها را پس صاحبش بده که. اولهاش همه شوکه میشدند، دزدی تو این محله، ولی کم کم عادتشان شده بود و اگر کسی میگفت خانهی فلانی را دزد زده، جوابی که میشنیدی این بود که مثلا این بار ۵امش بود. جالبی همهی دزدی ها هم این بود که کسی طوریش نمیشد یا چیزی شکسته نمیشد و جالبتر از آنها هم این بود که به طرز اسرارآمیزی چیزهایی که به سرقت رفته بود سر راه صاحبخانه ظاهر میشد. دزد با شرفی بود به نظر. میرفت یک مدتی استفادهاش را میکرد و بعد پسشان میداد. حتی یک باری این دزد گرامی با کامیون بارها را آورده بود برای صاحبخانه. نه میشد خرش را بگیری که تو دزدی و نه میشد که بگویی نمیخواهمشان. میگفت یک بابایی آمده و اینها را از یک کامیون دیگر بار زده تو این کامیون برای این آدرس. میگفته که دارد اسباب کشی میکند و کامیون بارش خراب شده و حالا این مرد راننده آمده برساندش. هیچ آدرسی هم ازش ندارد که بروی دنبالش. اولها همه رفته بودند انواع و اقسام دزدگیرها و قفل و حصار و زنجیر و اینها به خودشان و خانهاشان آویزان کرده بودند ولی دیگر که دیدند نه اینها اثری دارد و هم این که دزد محله ضرر زیادی نمیرساند از اینها که بی خیال شدند دیگر در خانههایشان را هم قفل نمیکردند. میدانستند اگر دزد بخواهد بیاید دزدی که میآید و قفل در هم جلویش را که نمیگیرد هیچ. از طرفی هم دیگر دزدان هم فکر دزدی تو این منطقه را نمیکنند از بس که شنیدند آنجا دزدی شده. نه چیزی مانده تو خانهها و به خیال خودشان همه هم چهار چشمی مواظبند. آخرش هم ما نفهمیدیم چی به چی بود ولی هر چی بود خوب دزدی بود. یکی از اهالی محل میگفت کار یکی از خود اهالی هستش. این کار را کرده تا از جواهرهای قدیمیاش که تو خانهاش محافظت میکند خیالش در امان باشد. یکی دیگر میگفت اصلا این دزد نیست، این هم یکی از اهالی محل خودمان هست که فعلا به این جا نقل مکان نکرده.

بعد از مدتها یک متنی به دستم رسید. دوستی لطف کرده بود و از نوشتهام نقدی نوشته بود و به ایمیلم فرستاده بود. از این جنگولک پنگولکها آمده بود برایم وقتی که بازش کردم. یک فایل تکست بود. یادم رفته که چه جوری میشد این خرچنگ قورباغهها تبدیل به فارسی کنم. یادمه جوان که بودیم از فرانت پیج استفاده میکردم. حالا یک کاریش باید بکنم.
یادش به خیر، اولین بار بعد از مدتها که به یک ارور جاوایی خوردم بعد از مدتها کار نکردن با جاوا یک جایی ذخیرهاش کردم. اسکرین شاتش هم مدتی روی دسکتاپم بود. این هم شده تیریپ همان.
ناخدای کشتی باز هم فرمان به جلو را صادر کرد. این چندمین بار بود که فرمان میداد. دیگر تک تک اتفاقاتی که پس از فرمان قرار بود اتفاق بیافتد را از بر شده بود. کی قرار بود لیز بخورد هنگام جابجا کردن بادبان. کی زغال قرار است تمام بشود و کی قرار است از فشار کاری نق نق بزند. برای همهی اینها خودش را این بار آماده کرده بود. این دفعه خودش هم به آسمان که نگاه میکرد صاف صاف بود. آسمان صاف همیشه خبر از توفانی شدید میدهد. حتی مرغان دریایی هم که همیشه در کنار بادبانهای کشتی پرواز میکردند خبری ازشان نبود. حتی آنها هم فهمیده بودند که این راه پر پیچ و خمی که در پیش است یارای عبور هر کسی نیست. پختهی راه و دل به دریازدهای میخواهد. البته تقصیری هم نداشتند، مرغهای دریایی حداکثر به فکر ۳۰ ثانیهی دیگر زندگیاشان میتوانند باشند، البته اگر با مقیاسی مغز آنها و پالسهای الکتریکی داخلش را بتوان با مغز انسان مقایسه کرد. راهی که پیش رو بود، راهی نبود که وسطش برگشتی باشد. یعنی حتی اگر کوچکترین امیدی هم به برگشت بود، ناخدا دوست داشت یا به مقصد برسد یا به زلالترین و شفافترین چیزی که در زندگیاش میشناخت ملحق بشود. فکر همه جایش را کرده بود، حتی اگر هم به مقصدش نمیرسید، یاد داده بود به دیگران که توی یک زندگی خیلی چیزهایی دیگر از خود زندگی هست که میشود بهشان فکر کرد. میشود ازشان استفاده کرد و پیامی رساند، حتی اگر لازمهاش مرگ باشد.

از دوست پیرش شنیده بود مرگ و به قول پیرمرد رشادتهای همرزمانش را در جنگ با آمریکا، یا به گفتهی او همان دشمن خبیث. دوست پیرش یک ماهیگیر چشم بادامی بود که به واسطهی از دست دادن دو پایش فقط در اتاقی مینشست و کشتی ماهیگیری را ناخدایی میکرد. برایش از زمان جنگ بسیار گفته بود، از دوستانش که چه به سادگی برای دفاع از وطنشان با هواپیماهای پر از بنزین خودشان را به کشتیهای مهاجم میزدند. به خدا اعتقادی نداشت و نه به بهشت و جهنم ولی از این تفکر دفاع میکرد. دوست پیرش هرباری که خاطرهای از جنگ تعریف میکرد یک پیک میزد. پیکی که برای او خیلی آشنا نبود. نامش ساکی بود. مشروبی ازخاور دور که به گمانش از ساقههای برنج میگیرند، آخر این خاور دوریها یا ماهی میخورند یا برنج. پیرمرد هر بار و به نشانهی ۱۱ دوستی که از دست داده بود و خودش و ناخدا ۱۳ پیک کوچک را به ترتیب ردیف میکرد، تک تک نام هر کدامشان را میبرد و پیکها را سر میکشید. به پیک یکی به آخری که میرسید که نام خودش بود همیشه اشک در چشمانش جمع میشد. ناخدا تنها کسی بود که در خلوت او راه داشت و تنها او بود که اشکانش را دیده بود. به پیک ناخدا که میرسید همیشه بهش میگفت ببین این هم ۱۳امیناش هست و باز قرعه به نام تو افتاده. ته خندی سعی میکرد بزند و آن را سر بکشد. پیکها دیگر برایش دوا شده بودند. اگر آنها را نمیخورد نمیتوانست درد پاهایش را به راحتی تحمل کند. آخر از جنگ هنوز خرت و پرتهایی توی پایش مانده بود. در آوردنش خیلی سخت نبود ولی ماندنش هم صدمهی آنچنانی بهش نمیزد فقط درد داشت. خودش میگفت که برای ترس از عمل نخواستم که آنها را دربیاورند ولی ناخدا که میدانست جریان چیست.
ولی برای ناخدا این تفکر هم مضحک بود، تفکر مردن برای دفاع. برای دفاع از هر چی که شده، به نظر ناخدا، نمیبایست از جان گذشت. چه این خانهات باشد، دوستت، همسرت، بچهات و یا کشورت. خیلی با خودش کلنجار رفته بود که خودش را راضی کند که کار درستی است ولی نمیتوانست. ازطرفی هم وقتی برای نفی این کار میخواست استدلال کند باز هم قانع نمیشد. خودش هم توی دوراهیای گیر کرده بود که برای رسیدن به هدفش راهی که میرفت شاید به سلامت ختم نمیشد. اگر خدمهی کشتی این را میدانستند که نمیگذاشتند دیگر برشان فرمان براند. دست به یکی میکردند، او را یا به دریا میانداختند و یا اگر خیلی خوش شانس بود یک گوشهای حبسش میکردند تا به خشکی برسند و خودشان کشتی را ناخدایی میکردند. ولی او ناخدا بود، هر چه بود اگر او نا خدای کشتی هنگامی که در بندر لنگر انداخته بود، در کشتی و به هنگام درنوردیدن دریاها او بود که خدای همهی مردمان آن کشتی بود. او بود که برای همه تصمیم میگرفت و همه هم به حرفهای او گوش میکردند. وقتی فکرش را میکرد، بار راهی که میخواست بپیماید بر دوشش بیشتر حس میشد. انگار مانند بچگیهایش با دو دستش تلاش دربرداشتن لنگر به ساحل نشستهی کشتیای زنگ زده کرده بود که رویش افتاده بود و تا ماهها جایش روی شانهها و بازوانش درد میکرد. شاید هم همان درد بود که شوق او به دست و پنجه نرم کردن با دریا را درش برای همیشه روشن کرده بود.
یعنی آخر تعطیل بازی هستش ها. برای این که سرورشان را به روز کنند دو روز تمام فعالیتهای تو سایتشان را تعطیل میکنند. اصلا این کلام کلا تعطیله. از اولش بود کپی پیست ویدیوهای یوتیوب. من هم از موقعی باهاش آشنا شدم که اردشیر ویدیوهایش را آنجا گذاشت. یا این هم خرجی که تویش دارند میکنند بهتر بود یک فکری به حال سایتش و به روز رسانی دو روزهاش هم میکردند. آخر مگر دارید اطلاعاتتان را دستی به روز میکنید ؟
اینها هم آخرشند. اگر این هست نمونه وبسایتهای موفق ایرانی که در ایران فیلتر نشده باشند وای به حال ما
جالبیش هم این هستش که تمام طراحی و ساخت سایت کلام توسط اعراب دارد انجام میشود. اگر به سایتی که پشت کلام تی وی هستش نگاهی بیندازید میبینید که تبلیغ بزرگترین شرکت اینترنتی در خاورمیانه را میکند که مقر اصلی اش هم در دوبی هستش. آخر یعنی استعداد کم بود تو ایران یا شرکتش نبود یا چی که باعث شده که کلام به واسطهی یک شرکت عربی راهاندازی بشود. این هم یکی دیگر از راههای فرار سرمایه از ممکلت هستش. به جای این که پول به یک شرکت ایرانی داده بشود که کار وب کنند به یک شرکت خارجی کار سپرده شده. شرکتی که برای به روزرسانی سایت از کاربرانش خواسته که دو روز هیچ کار نکنند.
برای اطلاعات بیشتر دربارهی شرکت پشتیبانی کنندهی کلام به این لینک مراجعه کنید.
این هم اسکرینشاتی از کلام که پایینش مشخص شده چه شرکتی این سایت را تهیه و طراحی کرده.
دی ۱۱م, ۱۳۸۸
هفت همیشه خوش یمن بوده. یادم هستش که طی تحقیقی که در دوران راهنمایی کردم برای مقدس بودن عدد هفت در فرهنگ معین به تنهایی بالغ بر دو برگه مطلب پیدا کردم. این نوشته هم بنا بر آمار موجود هفت صدمین نوشتهی من هستش. نوشتهای که در اولین روز سال نو میلادی، در آخرین نقطهای از جهان که سال برش نو میشود، نوشته میشود. نوشتهای که تاریخش برابر با اولین روز دومین دههی سومین هزارهی سال میلادی (یا به قولی ترسایی) است میباشد. این هفت صدمین نوشته را به یمن خوش باید گرفت یا نه بعدا مشخص خواهد شد.
از آغازین روزهای نوشتارم بود که همیشه منتظر لحظهی سال نو بودم تا تولد شیدا را جشن بگیرم. شیدا در اولین روز از سال نوی چندین سال پیش پا به عرصهی وبلاگنویسی گذاشت. وبلاگی که فراز و نشیبهای بسیاری داشت ولی تا به اکنون به خوانندگان خود بالیده و همیشه ازشان یاد گرفته. توی این مدت مدید از بلایایی نبوده که دور نمانده باشد، از هک شدنهای اولیهاش بگیرید تا از دسترس خارج شدنش در ایران. ولی چیزی که همیشه سرپا نگهش داشته، لطف دوستانی هست که همیشه بهش سر میزنند و شاهدش هم تاکنون بالغ بر دوهزار کامنتی هست که برای نوشتههایش گذاشتهاند.
سرتان را با داستان همیشگی شیدا و داستان زندگیاش درد نمیآورم که خودتان بهتر از من میدانید ولی بگذارید برایتان داستانی تعریف کنم. این داستان قسمتی از یک کتابی است که دارم میخوانم. کودکی در این کتاب نقش بازی میکند که خیلی معمولی نیست و با همهی کودکان مدرسهاش فرق دارد. یکی از بزرگترین فرقهایی که داشته این بوده که تا کنون تولدش را کسی برایش جشن نگرفته. وقتی دوستانش ازش میپرسند که چرا مادر و پدرت چنین کاری نکردند جواب جالبی میدهد. میگه جشن گرفتن برای وقتی هست که به یک موفقیتی برسی، یک چیزی را کسب کنی. مادر و پدرم برای من جشن میگیرند وقتی که به خواستههایشان تمکین میکنم. وقتی که در مدرسه شاگرد اول میشوم. وقتی که به واسطهی تلاشم برای رسیدن به هدفی سختی میکشم. نه برای یادآوری یک خاطره.
جشن تولد گرفتن چیز بدی نیست و به نظر من با این استدلال نمیتوان به راحتی از کنارش گذشت. حالا هم که شیدا به این مرحله رسیده که در طی سالیان ۷۰۰ نوشته در خودش جا داده، از نظر من یک موفقیت هر چه قدر کوچک هست، اگر بیشتر از جشن تولدش نباشد. شاید ۷۰۰امین نوشتار شیدا سرآغاز کوچکی باشد برای جشن گرفتن دستاوردهای زندگی. شما هم بهش فکر کنید.




