آذر ۲۵م, ۱۳۸۳
سخت است دیدن بسیاری از چیزها و شنیدن بسیاری از حرفها آن هم از کسانی که برایت نه تماما بگویی تبدیل به الگو شدهاند بلکه آنها را به عنوان یک فرد موفق قبول کردهای، سخت است اگر بفهمی یکی از عزیزترین دوستانت فکر میکند که در لجنزاری گردآمده و دارد برای بیرون آمدن از آن دست و پا میزند، لجنزاری که تا قبل از خواندن این مطلب در نظر من گوشهای از بهشت رویایی غیر قابل دسترسی من بود.
شاید هم نباید زیاد به همه خرده گرفت، شاید باید یاد گرفت که بتوانیم نه تنها غمهایمان را بلکه شادیهایمان را با بقیه نیز تقسیم کنیم، به نظر من در تقسیم شادی گوهری است که حتی در پنهان کردن غمهایت نیست.
شاید اگر خوب به زندگیامان نگاه کنیم نه تنها زندگیامان مملو از جفت ۶ نباشد بلکه سرشار از جفت ۷ ها، جفت ۸ ها و … هم باشد ولی ما که خودمان را انسان تصور
کردهایم قابلیت دیدن جفت ۷ها را از خود گرفتهایم.
کاش تمام لجنزارهای دنیا مانند لجنزار فرهاد بود.
