در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید
این کلمات، کلمات آغلزین زیباترین رمان ایرانی است با نام بوف کور که در زادگاه نویسندهاش اجازهی چاپ کامل را ندارد،حتما شما هم آن را خواندهاید ولی اگر نخواندهاید حتما بوف کور را بخوانید ( خیلی سعی کردم که متن کامل را برایتان پیدا کنم، امیدوارم این یکی کامل باشه) و بعدش هم اگر به اینترنت آزاد دسترسی داشتید، میتوانید نقد جدیدی بر بوف کور را که به روایت ناسیونالیسمی آن پرداخته است از اینجا ببینید.
برای من نقد بسیار جالبی بود، متفاوت از نقدهای دیگر و دلنشین برای شنیدن و البته یادآوری خاطرات خواندن کتاب در دورانی که شاید هیچ ازش نفهمیدم هم مزید بر علت شد.

